تبليغاتX
:: . ::
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391

من آموختم : طول در عرض در ارتفاع مساوی است با حجم
تو آموختی  : صیرت در صورت در ارتقائ می شود ظرفیت
من آموختم : عشق را چگونه بخش بخش کنند و توصیف پذیر
تو آموختی  : عشق را چگونه پخش کنند و توزیع پذیر
.
.
.
و باز !
توآموختی :

که نباید منها شد ! وحتی با (-) منها و "من ها " باید جمع شد و آموختی که حاصل مساوی یا نامساوی , بزرگتر و کوچکتر است از... ! " حاصل " اعتباری است ! اما " محصول " حقیقت است .

و آموختی که قدر بیابم ! قدری مطلق ! داخل دو کرو شه [من ] " حفاظ " که داخل این کروشه ! قدر مطلق منفی نمی شود !

حال حساب می کنم خود را قبل آنکه محاسبه ام کنند !

که: " حاسبوا أنفسكم قبل أن تحاسبوا "

استاد معرفتم روزت خجسته باد

جوشقانی

  • Author: جوشقانی
  • Category:
  • Post time: 14:19
  • Comments:
چهارشنبه دوم فروردین 1391
 

                  

در درون کیسه ای بزرگ بر دوش پیرمرد کشاورز غوغایی به پا بود ! دانه های گندم با شوق و شادی می دانستند که باید امروز بر دست مهربان پیرمرد بوسه ادب و خداحافظی بزنند و برای بارور شدن به دل خاک بروند تا در ادامه راه کمالشان هر کدام به خوشه ای طلایی تبدیل شوند . این را در پائیز وقتی همه سوار بر خوشه های خود در مزرعه ای که دوران کودکی خودرا طی کرده آموخته بودند . وای ! چه لحظه پر شوری بود ! لحظه به لحظه بوی خاک آماده نزدیک و نزدیک تر به مشام می رسید. و دل هر دانه را بی تاب می کرد . در این میان دانه ای با همه شادمانی می کرد! اما در دلش احساس دیگری داشت .
به مزرعه رسیدند ! دانه ها از سروکول هم بالا می رفتند که زودتر در مشت مرد کشاورزجای گیرند ! دست گرم او داخل کیسه شد ! اتفاقا در اولین مشت ! این دانه با دانه های دیگر فریاد کنان لحظه رهایی در طلوع زیبای خورشید صبحگاهی ! این ضیافت عظیم الهی را تجربه کردند آرام و رها در آسمان برای هم آرزوی باروری نمودند در دل خاک جای گرفتند .
خاک دانه ها را عزیز داشت آنها را به آرامش خواند و برایشان از چرخه و زمان رویش گفت ! همه در دل خاک آرام شدند و بخواب رفتند جز دانه نگران ! خاک متوجه بیداری او بود ! پرسید ! تو نمیخوابی ؟ دانه گفت : نگرانم ! خاک پرسید از چه ؟ دانه گفت آیا تا بحال شده دانه ای بارور نشود ؟ زمین تبسمی کرد و گفت نگرانی ات را متوجه شدم ! بلی ! دانه گفت : من حس باروری را به مانند دیگر دانه ها ندارم ! و این یعنی تمام شدن!؟ یعنی خارج شدن از چرخه وجودم !؟ چه باید کنم ؟
خاک گفت : ادراک ! ادراک از این که به جای نگرانی قبول کنی تو اینگونه هستی و با گونه های دیگر کمی متفاوت ! خود را بشناسی و راه گونه خود را پیش بگیری ! دانه پرسید آیا این یک نقص نیست ؟ خاک گفت : نقص در کار خداوند ؟ ! نه ! او تمام ذرات را درکمال و منحصر به فرد آفریده همانگونه که خود همتایی ندارد زاده نشده و فرزندی ندارد ولی در تمام ذرات متجلی است . دانه گفت : برای ادراک کمکم کن ! خاک با مهربانی و لبخندی گفت : "" چشمهایت را ببند "".
دانه های دیگر جوانه زدند ریشه کردند ریشه هایشان به طرف دانه عقیم رفتند و او را در آغوش گرفتند ساقه بستند و هرکدام به خوشه ای تبدیل شدند و دانه عقیم در همه خوشه ها تجلی اش مشهود بود باز همه با هم بودند دریک تن در وحدتی کامل
در حیرتم ! در حیرتی عجیب ! که خداوند درسی عظیم را در دانه ای عقیم برای ما نهاده ! دانه ای عقیم که می تواند در خاک و بستر بینش ما شکوفا به ادراک شود.
خداوندا : کمکم کن تا دانه های عقیم وجود خود را که همان قابلیتها و نرم افزارهای نهفته وجودی ام است بشناسم و به مدد ادراک " حال " "حی " شوم به فعل که می دانم که " الدنیا مزرعه الاخره " این در این مزرعه دنیا به حاصلی نخواهم نشست و ممکن نخواهد شد مگر به استمداد و درک تن واحده
برایتان بهترین احوال را از تدبیر کننده و خالق شب و روز خواستارم .
 
جوشقانی
  • Author: جوشقانی
  • Category:
  • Post time: 13:35
  • Comments: